شعر

 
رفتی و می گذرد بعد تو سال از پی سال
 
رفتن نام تو از یاد محال است محال
 
 
چشمه ای بود سکوت تو لبالب از عشق
 
کوزه ای بود دلم پیش تو لبریز سوال
 
 
کاش می شد که تو برگردی و خود را بینیم
 
قدر یک لحظه در اینه ان روح زلال
 
 
شوق پروازی اگر بود به اعجاز تو بود
 
آسمانا چه کنم بعد تو با این همه بال
 
 
عهد بستیم که با ماه بمانیم همه
 
از شب هجرت خورشید تو تا صبح وصال
 
 
محمدحسین نعمتی
/ 0 نظر / 4 بازدید