نقدی بر فیلم «پل چوبی»

نقدی بر فیلم «پل چوبی»

وقتی همه چیز مباح می شود حتی «عشق»!

تنها رابطه ی منطقی که وجود دارد، رابطه ی امیر و شیرین است که با هم ازدواج کرده اند. هر چند بعد از رسیدن فیلم به نیمه ی خود معلوم می شود که آن هم پوشالی بوده و امیر دل در گرو کس دیگری دارد. واژه ی «عشق» در این فیلم چیزی در مایه های «کشک» است...

گروه فرهنگی- محمد پورغلامی: پل چوبی فیلمی است مثلا تراژیک با بن مایه های سیاسی مربوطبه حوادث بعد از انتخابات 88. داستان پل چوبی همان داستان تکراری است که بارها وبارها در سینمای ایران به تصویر کشیده شده است. همان داستانی که گویا محبوب قلباکثر کارگردانان مثلا روشنفکر کشور است. داستان مهاجرت، مشکلات عشقی نسل جوان،ناامیدی و سر در گمی مردم، احساسات نوستالژیک و حسرت تهران قدیم و از این دستاباطیل. از جهاتی به نظر می رسد فیلم می خواهد ادای «جدایی نادر از سیمین» اصغرفرهادی را در موضوعی چون مهاجرت ناگزیر ایرانیان به خارج را در آورد. منتها فرهادیبرای بیان این موضوع از تم نقد فضای اجتماعی جامعه استفاده می کند و مهدی کرم پوراز تم نقد فضای سیاسی بعد از انتخابات.
داستان فیلم داستان زن و شوهری به نام «امیر» و «شیرین»است. (بهرام رادان، مهناز افشار) زن و شوهری که ده سال از عمر ازدواج آن ها می گذردو حالا بعد از این همه سال به این نتیجه رسیده اند که ایران جای زندگی نیست و بایدبه خارج از کشور مهاجرت کنند. اما مشکل آن ها کمبود پول و منابع مالی کافی است. دراین میان استاد قدیم امیر یعنی «کامران» (مهران مدیری) که در دبی زندگی می کند - ودر فیلم این طور نشان داده می شود که به زن امیر چشم دارد- به آن ها پیشنهاد می دهدکه شیرین برای مدتی به دبی بیاید و از طریق دوستان خودش در دبی پیگیر کارهایمهاجرت شان شود. اما رفتن شیرین همان و شروع آن داستان همیشگی سینمای ایران هم همان:«سوءظن» و «خیانت». امیر و شیرین که تا پیش از این برای همدیگر از اصطلاحاتی چون«عشق من» استفاده می کردند حالا با شنیدن قیل و قال های دیگران به یکدیگر مظنونشده و همین یعنی فروپاشی یک عشق شیشه ای ده ساله و البته شروع یک عشق جدید. عشقمثلثی داستان از آن جا شروع می شود که دوست دختر سابق امیر یعنی «نازلی» (هدیه تهرانی) که در ماجرای حوادث بعد از انتخابات برای نجات دوست پسر عکاس هلندی ش اززندان ایران، به ناچار به کشور برگشته، در جلوی بازداشتگاه امیر را می بیند. حالاباید «دایی داستان» (آتیلا پسیانی) هم وارد ماجرا شود و به جای آن که کاری کند کهامیر و شیرین به هم نزدیک شوند، با فضاسازی و ساخت فضای مناسب، باعث نزدیکی نازلیبه امیر می شود. در این میان «آیدا»، خواهر امیر که او هم گرفتار عشق دیگری به نام«مانی» شده است به علت شرکت در آشوب های بعد از انتخابات بازداشت می شود. مابقیداستان هم به نظرم احتیاجی به گفتن ندارد. نازلی به همراه دوست هلندی ش می رود وحالا امیر بیچاره مجبور است علی رغم میل باطنی خود مجددا با شیرین زندگی ومابقی خزعبلات...
در پل چوبی همه چیز امر «مباح» است. این فیلم مبلّغ و مروّجبه تمام معنای «اباحه گری» است. جز امیر و شیرین که معلوم است با یکدیگر زن وشوهرند مابقی روابط هیچ اصالتی ندارند. معلوم نیست آن گروه از دوستان امیر که برایتعطیلات عید نوروز به ویلای دایی امیر آمده اند چه نستبی با هم دارند! زن وشوهرند؟ همکارند؟ دوست پسر و دوست دخترند؟... معلوم نیست. اما روابط آن ها بایکدیگر کاملا عادی و بدون هرگونه قید و بندی است. مانند یک زن و شوهر. تنها نکته ایکه در فیلم از رابطه ی این افراد با هم گفته می شود این است که همه ی آن ها دردانشگاه با هم در یک کلاس بودند. کلاسی که خود به آن لقب «کلاس افسانه ای» داده اند.و خب معلوم است که مراد از کلاس افسانه ای یعنی چه! کلاسی که حتی استاد آن نیزصرفا دنبال لذات دنیوی و مسائل جنسی است. در این فضا حتی آیدا و مانی هم علی رغممخالفت پدر آیدا با ازدواج با مانی، باز هم با یکدیگر در یک خانه زندگی می کنند!
تنها رابطه ی منطقی که وجود دارد و عرض شد، رابطه ی امیر وشیرین است که با هم ازدواج کرده اند. هر چند بعد از رسیدن فیلم به نیمه ی خودمعلوم می شود که آن هم پوشالی بوده و امیر دل در گرو کس دیگری دارد. جالب آن کهچند روز بعد از آن که شیرین به دبی می رود و امیر هم از طریق دوست خود خبرهایی ازارتباط او با کامران می شنود، فورا دنبال عشق دوران نوجوانی خود، یعنی «نازلی» رفتهو با او ارتباط برقرار می کند. واژه ی «عشق» هم در این فیلم چیزی در مایه های «کشک»است. حتی «عشق» هم در پل چوبی مباح است. همان گونه که امیر در تعریف واژه ی عشق می گوید:«عشق یعنی این که حال ت خوب باشه». و این تنزّل تعریف عشق به «عشق یعنی این که حال تخوب باشه» یعنی مبنای «اباحه گری جنسی» و بی قید و بند بودن ارتباطات عاطفی واحساسی. یعنی اگر زمانی در ارتباط با همسرت، حال ت خوب نبود، بی خیال او شو و دنبالکسی باش که با او حال ت خوب می شود.
وقتی این گروه قدیمی دوستان مجددا دور هم جمع می شوند،بیشترین حرفی که میان آن ها رد و بدل می شود حرف مهاجرت و ماجرای دوستانی است کهحالا دیگر از کشور رفته اند و زندگی خوب و خوشی در خارج از کشور دارند. حتی مثلااستاد این جمع که معمولا باید نقش هدایت کنندگی در فیلم را داشته باشد این بار برخلاف همیشه در نقش یک چشم چران و هوس ران فراری از ایران به تصویر کشیده شده کهاتفاقا او، بچه های این جمع را بیشتر تشویق می کند که از ایران بروند. در جایی ازفیلم حتی جناب استاد پا را از این فراتر می گذارد و در بیان این که چرا باید ازایران رفت، می گوید: «رفتن دلیل نمی خواد، موندن دلیل می خواد». و بعد در جاییدیگر می گوید: «نوستالژی یعنی کشک... خاک یعنی کشک...».
اما پل چوبی برای آن که در حد یک داستان تراژیک معمولی وتکراری باقی نماند نیم نگاهی به حوادث سیاسی کشور هم دارد. امیر که یک معمارساختمان است در پروژه ای کار می کند که مسوول آن پروژه، سرهنگ نیروی انتظامی است.نقش این کارکتر را «فرهاد اصلانی» بازی می کند. نقش پیش از این اصلانی را مردمهنوز به یاد دارند. او در سریال مختارنامه نقش یکی از کلیدی ترین کارکترها را بازیمی کرد: «عبدالله ابن زیاد»! و حالا این جناب ابن زیاد در نقش بعدی خود، کارکترسرهنگ نیروی انتظامی را بازی می کند. سرهنگی که مثل همیشه با شخصیتی خشن، تندخو،عصبی، بدبین، با فیزیک بدنی چاق و شکم برآمده و ماشین مدل بالای شاسی بلند بهنمایش کشیده می شود. یعنی نسخه ی آپدیت شده ی همان نقش قبلی او! و حالا این جنابسرهنگ یا به قول امیر، «سردار»، از سربازان نیروی انتظامی برای کار بر سر ساختمانبه جای کارگر استفاده می کند! و بعد در نمایی نشان داده می شود که همین سربازان بهظاهر کارگر را به خط کرده اند. چرا؟ برای آن که بالاجبار در انتخابات شرکت کرده ورأی بدهند! و بعدتر در نمایی دیگر نشان داده می شود که کارگران ساختمان در اعتراضبه نتایج انتخابات از ادامه دادن کار بر سر ساختمان جناب سرهنگ منصرف می شوند ومهندس ساختمان نیز می گوید: «برای این آدم ها دیگه کار نمی کنم».
در سکانسی دیگری از فیلم که امیر دنبال خواهر خود، آیدا کهزندانی شده می گردد نزد همین جناب سرهنگ می رود. در همین حین یکی از مأمورین نیرویانتظامی از جناب سرهنگ سؤال می پرسد که «قربان! با این ها (اشاره به بازداشت شدگان)چی کار کنم؟» و سرهنگ جواب می دهد: «ورشون دار و ببر شاپور...» و منظور کارگرداناز این «شاپور» را همه ی مردم حاضر در سالن سینما می فهمند که یعنی چه!
در سکانسی دیگر نیز که نازلی به دیدار دوست پسر عکاس هلندیخودش که در جریان حوادث انتخابات بازداشت شده بود رفته، با بغض و ناراحتی می گوید«میشل پوست و استخوون شده بود»! گر چه گفته اند که دروغ گو کم حافظه است و درسکانس های پایانی فیلم که میشل توسط امیر آزاد شده است می بینیم که اتفاقا کارکترمیشل، جوانی قرص و محکم و خوش بر و رو است. و من در آن جا یاد دروغ های حضرات بوقیاپوزیسیون افتادم که فلانی و بهمان –مثلا تاج زاده و نوری زاد- آن قدر در زندانسختی کشیده اند که عین هو «نی قلیون» شده اند و بعد وقتی عکس های آنان منتشر شددیدیم که از قضا دقیقا عکس آن چیزی است که ادعا کرده بودند

 زمان یافتن خبر: 1392/6/28 12:34 ب ظ محل انتشار: بولتن نیوز

/ 0 نظر / 9 بازدید